حیرانی
شاعران نه زمینی اند و نه آسمانی . . . برزخی اند
درختها همه عریان شدند، آبان شد پانته آ صفایی بروجنی اشک در دست ، پر از تلخی آه آمده بود خیره می دید ولی سخت سیاه آمده بود فکر می کرد زمین وسعت بغضی است که او فارغ از رنگ ، در آغوش نگاه آمده بود با کمی حوصله خود را لب یک حوض رساند که به همراه کبوتر سر راه آمده بود برف می آمد و از سوز به خود می پیچید آنقدر سرد که با شال وکلاه آمده بود برف می آمد و ... هرچند که قبل از این هم گاه بی گاه و گهی گاه به گاه آمده بود سعی می کرد دعا از دهنش گم نشود تازه با اینکه پر از ترک گناه آمده بود ناگهان حس عجیبی نفسش را پر کرد اشک می گفت: ((در آن لحظه پگاه آمده بود )) چشم واکرده و می دید که کوه و در و دشت لب آن حوض به پابوسی ماه آمده بود OOO باد احساس عجیبی است که پشت سر برف دست در دست ترک خورده ی کاه آمده بود باد مانند همان ((چشم )) که آهو شده بود از بد حادثه آن شب به پناه آمده بود سرت که درد نمی اید از سوالاتم مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم چطور اینهمه جریان گرفته ای در من و مو به موی تو جاریست در خیالاتم؟ بگو به من که همان ادم همیشگی ام؟ نه... مدتی ست که تغییر کرده حالاتم چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم درست از اب در آیند احتمالاتم تو محشری به خدا من بهشت گمشده ام تو اتفاق می افتی من از محالاتم چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم. مهدی فرجی - کاشان در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود آرزوهایم همین کاخی که برپا کرده ام زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود محمد سلمانی تا چه پیش آید برای من! نمیدانم هنوز... غیرمعمولیست رفتار من و شک کرده است نامههایت، عکسهایت، خاطرات کهنهات میروم هرچند بعد از تو برایم هیچچیز... مهدی مظاهری گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ قیصر امینپور هرگز گِرِهَت از غزلم واشدنی نیست ابوالفضل صمدی یک آسمان زبانه ی آتش نگاه تو دل را وبال گردن جسمم نموده ام چشمم اسیر دوزخ لبهای آتشین دل مبتلاشده است تو اینگونه تا نکن خود را اسیر پیچ و خمت کرده ام ولی با التماس آمده ام وا شود یخم قربان رد پای تو چشمان خاکیم ای شاه بیت هر غزلم پیش روی من این بار سیر سیر تماشات می كنم من با خدا توافق خود را نوشته ام تا مرز نهصد و نود و نه شمرده ام می نوشم از شراب دو چشمت هزار بار من در بهشت چشم تو اطراق كرده ام
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
نیامدی و ترک خورد سینه ی من و ... آه!
چقدر یکشبه یاقوت سرخ ارزان شد!
چقدر باغ پر از جعبههای میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد!
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!
چطور قصهام اینقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمیخواستم شود، آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد...
بیتو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها
میشوم بیاعتنا دیگر به خیلی چیزها
دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها
ـ چند روزی میشود ـ مادر به خیلی چیزها
میزنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست، دارم کمکم عادت میکنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
بعدِ من اما تو راحتتر به خیلی چیزها...
مرحومه نجمه زارع
این که دلتنگ توام اقرار میخواهد مگر؟
این که از من دلخوری انکار میخواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعدهی دیدار میخواهد مگر؟
عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق میشویم
اشتباه ناگهان تکرار میخواهد مگر؟
من چرا رسوا شوم، یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق، پرچمدار میخواهد مگر؟
با زبان بیزبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم میروم! اصرار میخواهد مگر؟
روح سرگردان من هر جا بخواهد میرود
خانهی دیوانگان دیوار میخواهد مگر؟
پر میزند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند
حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟
این غنچه پژمرده شكوفاشدنی نیست
شایدتوكه كوه روانی بتوانی
این بركه افسرده كه دریا شدنی نیست
هرماه كه می آیدازین خانه فراری ست
این خانه ویران شده زیبا شدنی نیست
افتاده به بن بستم و در پیش ندارم
راهی به جزآغوش تو اما شدنی نیست
عشق تو بزرگ است برای دل تنگم
اندوه تو در سینه من جا شدنی نیست
جان می دهم نفس بکشم در پناه تو
آنقدر عاشقم که شدم زا به راه تو
آتش گرفته است دلم از نگاه تو
از خود نران نمی روم از بارگاه تو
دل می دهم که هی بشود دل تباه تو
امشب چنین منم پرم از اشک و آه تو
جانم فدای صورت چون قرص ماه تو
بنشین که یک غزل بنویسم گواه تو
سید مهدی نژاد هاشمی
این بار از مقابل تو رد نمی شوم
با خشم چشمهات مردد نمی شوم
قربانی خطای مجدد نمی شوم
تا قبله ام نگاه تو، مرتد نمی شوم
خود را، هزار تو و در آن حد نمی شوم
داخل در آن حریم نباید نمی شوم
آدم كه فكر سیب بیفتد نمی شوم
| طراحی قالب : قالبفا |