X
تبلیغات
حیرانی

حیرانی

شاعران نه زمینی اند و نه آسمانی . . . برزخی اند

درخت‌ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد
نیامدی و ترک خورد سینه ی  من و ... آه!
چقدر یک‌شبه یاقوت سرخ ارزان شد!
چقدر باغ پر از جعبه‌های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد!
چقدر چشم ‌به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد!
چطور قصه‌ام اینقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمی‌خواستم شود، آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد...

پانته آ صفایی بروجنی


نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 17:27 توسط محیا | |


اشک در دست ، پر از تلخی آه آمده بود


خیره می دید ولی سخت سیاه آمده بود


 


فکر می کرد زمین وسعت بغضی است که او


فارغ از رنگ ، در آغوش نگاه آمده بود


 


با کمی حوصله خود را لب یک حوض رساند


که به همراه کبوتر سر راه آمده بود


 


برف می آمد و از سوز به خود می پیچید


آنقدر سرد که با شال وکلاه آمده بود


 


برف می آمد و ... هرچند که قبل از این هم


 گاه بی گاه و  گهی  گاه به گاه  آمده بود


 


سعی می کرد دعا از دهنش گم نشود


تازه با اینکه پر از  ترک گناه آمده بود


 


ناگهان حس عجیبی نفسش را پر کرد


اشک می گفت: ((در آن لحظه پگاه آمده بود ))


 


چشم واکرده و می دید که کوه و در و دشت


لب آن حوض به پابوسی ماه آمده بود


 


OOO


 


باد احساس عجیبی است که پشت سر برف


دست در دست ترک خورده ی کاه آمده بود


 


باد مانند همان ((چشم )) که آهو شده بود


از بد حادثه آن شب به پناه آمده بود

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 11:43 توسط محیا | |

سرت که درد نمی اید از سوالاتم


مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم




چطور اینهمه جریان گرفته ای در من


و مو به موی تو جاریست در خیالاتم؟




بگو به من که همان ادم همیشگی ام؟


نه... مدتی ست که تغییر کرده حالاتم




چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم


درست از اب در آیند احتمالاتم




تو محشری به خدا من بهشت گمشده ام


تو اتفاق می افتی من از محالاتم




چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم


دوباره گیج شدی حتما از سوالاتم




دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی


مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم.


مهدی فرجی - کاشان


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 22:56 توسط محیا | |

در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

آرزوهایم همین کاخی که برپا کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

محمد سلمانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 22:54 توسط محیا | |


بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
 
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...




مرحومه نجمه زارع

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 16:4 توسط محیا | |


این که دل‌تنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟
این که از من دل‌خوری انکار می‌خواهد مگر؟

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده‌ی دیدار می‌خواهد مگر؟

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌‌شویم
اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

من چرا رسوا شوم، یک شهر مشتاق تواند
لشکر عشاق، پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟

با زبان بی‌زبانی بارها گفتی: برو!
من که دارم می‌روم! اصرار می‌خواهد مگر؟

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود
خانه‌ی دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟

 

مهدی مظاهری

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 15:45 توسط محیا | |

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حال سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟

 

قیصر امین‌پور

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 15:43 توسط محیا | |

 

هرگز گِرِهَت از غزلم واشدنی نیست
این غنچه پژمرده شكوفاشدنی نیست

شایدتوكه كوه روانی بتوانی
این بركه افسرده كه دریا شدنی نیست

هرماه كه می آیدازین خانه فراری ست
این خانه ویران شده زیبا شدنی نیست

افتاده به بن بستم و در پیش ندارم
راهی به جزآغوش تو اما شدنی نیست

عشق تو بزرگ است برای دل تنگم
اندوه تو در سینه من جا شدنی نیست

 

 ابوالفضل صمدی

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 15:40 توسط محیا | |


یک آسمان زبانه ی آتش نگاه تو
جان می دهم نفس بکشم در پناه تو

دل را وبال گردن جسمم نموده ام
آنقدر عاشقم که شدم زا به راه تو

چشمم اسیر دوزخ لبهای آتشین
آتش گرفته است دلم از نگاه تو

دل مبتلاشده است تو اینگونه تا نکن
از خود نران نمی روم از بارگاه تو

خود را اسیر پیچ و خمت کرده ام ولی
دل می دهم که هی بشود دل تباه تو

با التماس آمده ام وا شود یخم
امشب چنین منم پرم از اشک و آه تو

قربان رد پای تو چشمان خاکیم
جانم فدای صورت چون قرص ماه تو

ای شاه بیت هر غزلم پیش روی من
بنشین که یک غزل بنویسم گواه تو


سید مهدی نژاد هاشمی

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 15:39 توسط محیا | |

 


این بار از مقابل تو رد نمی شوم
با خشم چشمهات مردد نمی شوم

این بار سیر سیر تماشات می كنم
قربانی خطای مجدد نمی شوم

من با خدا توافق خود را نوشته ام
تا قبله ام نگاه تو، مرتد نمی شوم

تا مرز نهصد و نود و نه شمرده ام
خود را، هزار تو و در آن حد نمی شوم

می نوشم از شراب دو چشمت هزار بار
داخل در آن حریم نباید نمی شوم

من در بهشت چشم تو اطراق كرده ام
آدم كه فكر سیب بیفتد نمی شوم

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 15:38 توسط محیا | |

طراحی قالب : قالبفا






Menu
.............................................